تبليغاتX
ARBOUR

stop

آرم وبلاگ
دراین زمانه بی های وهوی لال پرست
خوشابه حال کلاغان قیل وقال پرست.......
پیوندهای روزانه
پیوندها
جستجوگر

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
لینک RSS
راه شوسه!
       

عکس: ...

                                    ***

يادش با من است

از آن لحظه تا همين چندروز بعد!

بتهوون بزرگ

انسان بزرگواري كه هروئيفا را به خاطر ناپلئون ساخت

اما تا احساس كرد آن ((مرد))آزادي ديگران را به خاطر امپراطوري خود لگدمال مي كند

نامش را براي هميشه از صفحات آن زدود...

اوهم از بزرگ ترين ها بود

او ساخته اي را نواخت

بتهوون نوازشي ساخت...

اينها هرچند بيراهه است

حرف هاهم مي ميرند.......

                                         ***

هركس هركجا كوله پشتي گرسنه اش را ديد حرف بارش كرد

كمال تلاش خودرا نمود كه به جاي نان به روده هاي گريانش حرف بقبولاند

هم روده ها خنديدند

هم حرف ها....

آن روز

باكوله پشتي سرشار از حرف

وروده هايي گريان

به راه افتاد

یادنان های کپک زده ای که به جای پنیربانان خشک می خورد همراهش...

به گورستاني رسيد كه در بسيط ماتم بارش مرده اي را باقهقهه به خاك مي سپردند

وحشت كرد

نخستين بار بود كه چنين صحنه اي را مي ديد

پيرمردي رهگذر خيالش را راحت كرد...

((كسي كه در تابوت آرميده ديوانه است كساني هم كه به خاك مي سپارندش ساكنان دارالمجانين!..))

وحشتش افزون شد

ترسيد جنون ديوانگان بر عقلش مستولي شود..

روده هايش مي خنديدند...

حرف ها...

يادش آمد يك كوله پشتي حرف به همراه دارد

مي توانست براي ممانعت از تسلط جنون از آنها كمك بگيرد

كوله پشتي رابازكرد

حرف ها نبودند...

بيچاره ها همه از گرسنگي مرده بودند...

حرف ها از گرسنگی مرده بودند

روده ها می خندیدند...

او هم...

 

نوشته شده توسط: من در یکشنبه ششم بهمن 1387|+|
قتل خورشید
                                         

کوچه بد بختی بود!

بدبختانه!

کوچه نه

بن بست بدبختان بود!

متاسفانه!

وبرای مستورنمودن وضعیت فلاکت بار آن

پوششی فلاکت بارتر بر آن تحمیل کرده بودند!

وعده ای مفلوک در آن گاهی زنده می شدند!

تنها زینت این بن بست یک چراغ برق تصادفی بود که بعضی شبها به اشتباه آنجا را روشنی می بخشید..

یک شب در برابر چشم های بچه های بن بست

بیگانه ای ولگرد چراغ برق را با -قطعه سنگی ناچار-شکست....

وبچه ها زارزار گریستند

کوچکترین آنها دوید به سمت آشیانه شان که:

 

مادر..!

خورشید مان را  کشتند...!

 

نوشته شده توسط: من در سه شنبه سوم دی 1387|+|
من زبانم...تو گوش باش!

                          

 

چه قدر احساس بدي دارم!

چه قدر احساس بدبختي مي كنم!

من سراپا زبان شده ام........

تو سراپا گوش باش!

سرتاپا...........!

در كشمكش مشتي هدف گمشده وايده آل منحرف و محكوم دارم نيست مي شوم!

در خلوت محزون كتابخانه اي

آشيانه متروك خدايان علم و ادب!

از شيون تنهايي محشري برپاست.......................

انگار مدتهاست هيچ مسلماني هيچ كافري پيدانشده سري به اين جا بزند!

واز اين همه شاعرو نويسنده كه لنگرگاه كشتي طوفان زده احساس طوفان زايشان

ماورا افلاك

وراي لامكان بوده و هست

از لئوپاردي ايتاليا

تا ورلن فرانسه

واز لوركاي اسپانيا

تا حافظ شيراز

بپرسد كه در اين بيكران قيامت جهل

كنج ماتم كده دانايي با آنهمه شيدايي چكار مي كنند!

به خدايي خداوند سوگند هركس در چهارچوب درهم ريخته اين تالم به اشك آراسته با من شريك نباشد

منكر همه عواطف و احساس انساني است!

آخر با چه زباني بگويم كه سالهاست تنها شكننده سكوت اين خدايان بنده گم كرده

موش هاي گربه نديده زاكاني بوده

در زماني كه فرزندان ناخلف اين اجتماع منحط

خرمن خرمن احساسات صدها شاعرو نويسنده بزرگ را

در ماتم يك بازار كساد

يك فرداي نگران

يك جيب سرشار از هيچ

كيلو كيلو

در طبق فساد به بازار جهل ارزاني مي دارند!

به جهل فلك آشيان ودانايي خاك بر سر سوگند

هرگز نمي توانم آنچه را كه هنگام حراج كتابها در قفسه هاي رنگ و رو رفته آن كتابخانه ديدم مجسم كنم!

خيام پاك ديوانه شده بود و التماس مي كرد كه اگر به من رحم نمي كنيد

به اين قوم به گذشته هاي پرافتخارش رحم كنيد....................!

گوته گريبان حافظ را گرفته بود كه برادر! ديوان شرقي مرا به من بازگردان!

مگذار تصور كنم تو پدر روحاني فرزنداني اينفدر ناخلف هستي..................!

به حقانيت كتاب آسماني كه حافظ سوره به سوره آيه به آيه آن را مي دانست سوگند!

كه آن دم خودم نبودم!

روح سرگردان هوگو بودم

در كالبد ژان والژان

كه بار كمرشكني از درد حراج آثار نوابغ عالم به دوش در زيرزمينهاي تاريك پاريس

پي همدردي مي گشتم !

در آن دم در بي كران دنياي علم وادب عزاي عمومي اعلام شده بود....................

در كتابخانه اي...........

در كتابخانه اي در اين اجتماع فاقد احساس كه چرخ تمنايش به طور تحمل ناپذيري بر مدار لذت موقت نفساني مي چرخد!

من سرا پا زبانم!

تو سرتاپا گوش باش!

بخند!

گريه كن!

به احوال اجتماعي كه كار فرهنگ جاودانيش به جايي رسيده كه به هر قيمتي هست

به هر فلاكتي كه شده

اگر قيمت هر شيشه شراب لذت چهاربرابر آنچه هست بشود

باز هم فروشنده اش را تنها نمي گذارند!

بخند!

گريه كن!

من زبانم!

سرتاپا!

 

نوشته شده توسط: من در شنبه هجدهم آبان 1387|+|
+دوران ما.....................

دردوران ما....

هر ماسه از هر ساحل تنها

مظهر حماسه يك زندگي انساني است!

در هر حماسه اي از هر ماسه تنها...

قطره خوني شريان گم كرده از يك انسان زندانيست!

من خبر از هزاران لب بوسه نديده نمي خواهم!

كه گرمي بوسه آفرينش را

جنون گرم ماسه ها خورده اند!

من خبري مي خواهم از

هزاران بوسه لب نديده

كه ناشكفته در پژمردگي عواطف پاك

در ميان سردي گوري تار مرده اند!

دردوران ما.....

دوران عصيان صامت اشكهاي تمساحان خوش قدوقامت!

اشك هاي تيره بختي كه

پاكيشان نه زباني براي فريادشان برجاي گذاشته

ونه دامني براي فروريختنشان

چشم ها را بي صاحب مي كنند!

ودربي كران بي نهايت هااشك بي صاحب

خبري مي خواهم از

اشعار نسروده

اشعار يتيم

اشعاري كه پدرانشان را به ناگه گم كرده اند!

اي شاعران دوران

اي پدران زنده مشتي فرزند يتيم

مژه ها وابروها ولب ها و .......را

بار ستايش ديگر خسته كرده است...!

      

                                         

نان گرسنه است!

چشمه ها تشنه اند!

تجلي دهنده اشعه آفتاب

درخشندگي گاه بي گاه اشك ابرهاست!

پناه گاه شقايق ها

گوشه كنار ماتم زده قبرهاست!

كمر سالخوردگان را شيريني خاطرات گذشته شكسته

وپشت جوانان را وحشت فردا لرزان

هر ماسه اي از هر ساحل تنها مظهر ناب يك زندگي انسانيست.......!

نوشته شده توسط: من در سه شنبه سی ام مرداد 1386|+|
واینک قرن ما.........

                                                                           

قرن ما

تفريحگاه موقت آشتي هاي بلاتكليف

درمتن خستگي هاي زائيده از تداوم سيستماتيك عداوت هاست!

قرن ما

شايد قرن انقلاب رنگها........

قرن حكومت نيرنگ هاست !

قرن ما

قرني است

كه آسمان باهمه برتري ها وعظمت خود

درمقابل قدرت بي بند وبار زمين

رنگ باخته است

قرن ما

قرني است

كه عصاره كينه هاي حسرت به دوش است!

قرن ما

قرني كه درحال پيكار بازندگي است

آشناي ناشناس.....!

بگو!

در قرن ما

كجاي اين زندگي سرگردان وخانه به دوش باآمال وآرزوهاي بشريت هماهنگي دارد؟؟!!......

كه بتوان يك مشت سربازيك دست وهماهنگ

به نام

غزل يا قصيده پديد آورد؟!!!

قرن ما چه خوب باسياهي روشن نماي خود روي همه قرون سياه را سپيد كرده است.........!

 

نوشته شده توسط: من در یکشنبه دهم تیر 1386|+|
منوي اصلی
آرشیو
آمار وبلاگ
» تعداد بازدیدها:
» مرورگر:
امکانات اضافي

© All Rights Reserved by arbour.Blogfa.com ©